هنر
نقد و تحلیل فیلم پدر خوانده یک (4)

با خطرات نبود یک رهبر کاریزماتیک و توانا در خانواده مافیایی شدیم. دانستیم که در دو سه روز غیبت یک رهبر، یک پسر دیوانه و احمق میتواند همه چیز را بر هم بزند و خود را هم به کشتن دهد. مایکل اما خودِ دون ویتو کورلئونه بود ولی دیگر محافظه کاری او را هم نداشت. دون ویتو کورلئونه ملقب به «پدرخوانده» در جوانی چه کارها که نکرده بود، چه خونها که نریخته بود و برای رسیدن به هدفش و مبارزه با خلافکارهای نیویورک و ساخت امپراتوری خودش دست به هر کاری زده بود. او اما در پایان زندگی و در روزهای پیری خود حسابی محافظه کار شده بود. شاید جلسه¬ای که پس از قتل سانی گذاشت و با بغض به خانواده¬ها التماس میکرد که بیایید جنگ را تمام کنیم، جلسه¬ای مفید بود و توانست موقتا فضا را آرام کند، اما مطمئنا اگر در روزهای جوانی¬اش بود و یا اگر مایکل بر آن صندلی نشسته بود هیچگاه این اتفاق نمی¬افتاد. البته تقدیر مایکل نیز این بود که در روزهایی رهبر خانواده شود که همه چیز بهم ریخته است، خائنان در خانواده مشغول خدمت به دشمنان هستند، برادر بزرگتر کشته شده، زندگی خواهرش در آستانه فروپاشی است، خودش نیز صاحب فرزند شده و مسئولیت پدری هم به مجموعه مسئولیتهایش اضافه گشته و از همه مهمتر اینکه دشمنیها بین خانواده آنها و دیگر خانواده¬های رقیب به اوج خود رسیده و خانواده کورلئونه در تنها ترین و بی کس¬ترین روزهای تاریخ خود به سر میبرد.
مایکل اما با همان آرامش، اقتدار، مرموزی و تفکرات تهاجمی خودش میخواهد اوضاع را آرام کند و دیگر لابه و التماسی در کار نیست. هرگاه مایکل را میبینیم که با چشمهای درشت و سیاه خودش، به گوشه¬ای خیره شده، انگشتانش را زیر چانه خود گذاشته و آرام آرام نفس میکشد، میدانیم در درون مغزش طوفانی از فکرها و برنامه¬هاست، میدانیم که در پس این آرامش، قرار است طوفانی در بیرون به راه بیفتد، مایکل به ماری افعی میماند که مقتدر اما آرام به انتظار طعمه ایستاده است. برای ربودن طعمه اصلا و ابدا عجله¬ای ندارد و چشمان همیشه هشیارش ترس در دل طعمه¬اش می¬اندازد.
دون ویتو کورلئونه در وضعیت هجو آلودی میمیرد. حین بازی با پسر کوچک مایکل و در حال تعقیب او در باغچه خانه¬شان جان میدهد. مرگی تلخ و تراژیک رقم میخورد، نبود کورلئونه هم دنیای تبهکاری نیویورک را خالی میگذارد هم جهان داستانی فیلم را با خلا جذاب¬ترین شخصیتش مواجه میسازد. دون ویتو کورلئونه بی شک جزو جذاب¬ترین و دوست داشتنی¬ترین شخصیتهای خلق شده در تاریخ سینماست. او به شمایلی بدل شد که هنوز هم که هنوز است از این شمایل برای اشاره کردن به سینمای تبهکاری و مافیایی از آن استفاده میشود.
صورت پفکرده و چشمان درشتش، صدای گرفته و غب غب بزرگش، شخصیتی از وی خلق کردند که شاید فقط و فقط مارلون براندو میتوانست آن نقش را ایفا کند و لاغیر. به واقع تصور اینکه نقش دون ویتو کورلئونه را کسی جز مارلون براندو اگر بازی میکرد هم خنده دار است. آن موقع پدرخوانده نیمی از ارزش کنونی خود را شاید از دست داده بود. به هر ترتیب پدرخوانده میمیرد و خانواده¬اش عزادار و مخاطب فیلم در در ناراحتی نبود او با دیگر شخصیتهای داستان هم درد میگردد! اما مایکل حالا دیگر همه کاره خانواده شده است و قصد دارد طوفانی در نیویورک برپا سازد. خواهرش بچه دار شده و از مایکل میخواهد که پدرخوانده کودکش باشد و در مراسم غسل تعمید فرزندش نیز حضور یابد. غسل تعمید اگرچه مراسمی است که مخصوص تولد کودکان تازه بدنیا آمده است اما در این فیلم استفاده¬ای کنایه¬ای نیز دارد چرا که همزمان با برپایی این مراسم خونهای بسیاری در گوشه گوشه شهر نیویورک قرار است بر زمین ریخته شود.
در سکانس غسل تعمید یکی از ظریف-ترین و هنری ¬ترین اشکال استفاده از روایت موازی را شاهد هستیم. مایکل در حال تعمید دادن فرزند خواهر است، همه اعضای خانواده شاد هستند چرا که بعد از مرگ سانی حالا فرد تازه¬ای وارد خانواده¬شان شده و بعد از مرگ پدرخوانده، حالا این خانواده صاحب پدرخوانده جدید و البته لایقی گشته است. به موازات این مراسم، چند نفر اجیر شدهتوسط مایکل، خانه به خانه و محله به محله بدنبال کسانی هستند که در فهرست مایکل قرار گرفته¬اند. هر کدامشان که پیدا میشوند به طرز وحشیانه¬ای به رگبار بسته میشوند. در مراسم همه خوشحال هستند، مایکل آب را بر صورت نوزاد میریزد، خواهرش به وجود می¬آید و ریتم ملایم فیلم خانواده¬ای خوشبخت را نشان میدهد که پس از دوره¬ای بحران حالا دارد رنگ آرامش را به خود میبیند و به موازات این نماها نیز، فقط دود باروت است و سرخی خون و صدای گلوله¬های که شلیک میشوند.
در همان روز تصفیه بزرگی در نیویورک اتفاق می¬افتد. مایکل تمامی مخالفان خود را از دم تیغ رد میکند و خانواده خود را بعنوان بزرگترین خانواده و خودش را نیز بعنوان مهمترین پدرخوانده مافیایی به نیویورک معرفی میکند. مایکل درسهایی که از پدر آموخته بود را با تجربیاتی که از حماقت برادرش یاد گرفته بود در کنار همدیگر قرار داد. او در ایتالیا پخته شد و توانست زندگی مخفیانه و سختی را تجربه کند، غم کشته شدن معشوقه¬اش او را مرد کرد و همه این¬ها اکنون مایکل را مار افعی زخم خورده¬ای کرده بود که نیشش از راه دور نیز میسوزاند و نابود میکرد. مایکل شوهر خواهرش را نیز به طرز درست و منطقی تنبیه کرد تا دیگر هیچوقت نتواند به خانواده خود خیانت بکند. همسر مایکل اکنون مردی را میدید که به خطرناکترین مرد نیویورک تبدیل شده است، دیگر خبری از مایکلِ آرام و صلح دوست و عاشق پیشه ابتدای فیلم نبود و یک افعی بود که بر شاخ و برگهای جنگلی میخزد تا طعمه¬ها را یکی یکی ببلعد.
پدرخوانده یک، از نظر ساختار فیلمنامه¬ای کاملا خطی و بدور از پیچیدگی بود، اتفاقات به طرز دراماتیکی پشت سر هم اتفاق می¬افتادند و هر شخصیتی نقشی به عهده داشت که بدین صورت هیچ شخصیتی بی خاصیت و ناکارا در پیش برد درام داستان باقی نمیماند. کارگردانی هم در این اثر به شیوه¬ای چشمگیر تماما در خدمت خلق همان دنیای غیرقابل اعتماد و همچنین خطرناک است. هر شخصیت را طوری معرفی میکند و سپس با وی همراه میشود که سرنوشت محتوم او را نیز میتوانیم پیش بینی کنیم. مثل مایکل که در سکانس عروسی آرام و متفکر به اعضای خانواده خود نگاه میکرد و در مراسم غسل تعمید خواهر زاده¬اش با آرامشی عمیق¬تر و بیشتر نیویورک را به خاک و خون کشانید.
نقد و تحلیل فیلم پدرخوانده یک (3)

در بخش قبل خواندیم که چطور مایکل در خوانواده ماندنی شد و نبود دون ویتو کورلئونه میتوانست خانواده را به مرز نابودی بکشاند. بعد از ترور پدرخوانده، حالا خانواده حسابی در مرز خطر قرار داشت و میرفت که میان فشار خانواده¬های رقیب و دشمنانشان له و لورده شود. دون ویتو کورلئونه همواره همانند یک رهبر سیاسی، هم کاریزمای لازم را داشت تا موافقین خود را قلبا با خود همراه و یکدل سازد و هم بتواند با مخالفین خود از در مصالحه و سازش دربیاید و در کل همه چیز در نهایت آرامش و صلح پیش میرفت. اما یک اشتباه مذاکراتی از طرف سانی، در پاسخ به فردی که آمده بود تا پیشنهاد معامله برای قاچاق مواد مخدر بدهد، باعث ملتهب شدن جو شد. پدر خوانده بدلیل خطوط قرمزی که همواره برای خود و خانواده¬اش ترسیم نموده بود با کشتن کودکان، قاچاق مواد مخدر و جنایاتی از این دست کاملا مخالف بود و این گونه پیشنهادات را بدون تعلل و تفکر خیلی زود رد میکرد. این مذاکره نیز از جالب دون ویتو کورلئونه غیر قابل قبول بود و میخواست که خیلی محترمانه درخواست آنها را رد کند که سانی فرزند مغرور و از خودراضی¬اش رفتار زشتی را در قبال مذاکره کننده داشت و همین شروع بدبختیهای پیش روی خانواده در آینده شد. به هر ترتیب دون ویتو کورلئونه ترور شد و برای مدتی در مرز میان مرگ و زندگانی در یک بیمارستان بستری شد و در این دوره سانی که پسر بزرگتر دون ویتو نیز بود عملا رهبری خانواده را بر عهده گرفت. در روزهایی که مایکل بین رفتن و ماندن معلق مانده بود و حتی در یک شب بخصوص نیز مجبور شد که در بیمارستان بماند و به مراقب از پدرش در مقابل نیات خانواده¬های مافیا و حتی پلیس بپردازد، سانی با خبر شد که خواهر باردارش از جانب شوهرش کتک سختی خورده است.
سانی را با شوهر خواهرش بارها در سکانهای پیشین دیده بودیم و میدانستیم که رابطه بین این دو خراب است و شوهر خواهر او هم مردی وحشی است که دستِ بزن هم دارد. سانی عصبانی شده و بلافاصله سوار ماشین خود گشته و عازم خانه خواهرش میشود. او به قدری عصبی شده است که خون به مغزش نمی¬رسد و قبل از اینکه محافظینش آماده و مهیای همراهی او شوند، سانی در خیابان است و به مقصد منزل خواهرش در خیابان تخته گاز میرود. سانی به ایستگاه ایست بازرسی میرسد و قبل از اینکه به خودش بیاید متوجه میشود که این موضوع کلا یک دام و تله بوده است و دانستن این موضوع دیگر هیچ دردی را دوا نمیکند چرا که بدن سانی تا لحظاتی دیگر سوراخ سوراخ شده است. خبر به خانواده میرسد و هنوز هم هیچکس خبردار نیست که شوهر خواهر آنها مقصر و نفوذی این جریان بوده است. حال پدرخوانده اندکی بهتر میشود و مجبور میشوند برای در امان ماندن او از حملات بعدی، هرچه سریع¬تر به خانه بیاورندش و در همین اوضاع و احوال است که از قتل سانی باخبر میگردد.
در نبود چند روزه دون ویتو کورلئونه، شوهر خواهر توانسته بود خیانت خود را به خانواده تکمیل کند و سانی با حماقتها و زودجوشیهایش بالاخره کار دست خودش داده بود. رهبری اگرچه آموختنی است اما همین آموختن نیز سالها زمان میبرد و سانی نمیتوانست در طول چند شب رهبری کردن یک خانواده بزرگ مافیایی را بیاموزد. پی بردن به معادلات موجود میان بازیگران یک صحنه سیاسی و توانایی حل و فصل اتفاقات به آرام¬ترین شکل ممکن، از امتیازات ذاتی هر رهبری میتواند باشد که دون ویتو کورلئونه به بهترین شکل ممکن این را داشت و سانی کاملا فاقد آن بود، و اما مایکل...
مایکل ترور شدن برادرش و پدرش را بی پاسخ نگذاشت، فرد مقصر را که هنوز هم بی باکانه در حال تهدید خانواده بود به یک مذاکره در کافه¬ای مورد توافق دو طرف دعوت کرد، با نقشه¬ای استادانه و نیز مشورت با اطرافیان آگاهش، اسلحه¬ای در دستشویی کافه کار گذاشت و حین صحبتها و در لحظاتی که طرف مقابل خیال میکرد مایکل ترسیده است و میخواهد آبی به صورت بزند، مایکل اسلحه بدست برمیگردد و مغز طرف را روی میز خالی میکند. مایکل این کار را در اوج آرامش انجام میدهد، نه جمله¬ای اضافی میگوید، نه قصد خودنمایی دارد و نه هیچ چیز دیگری، خیلی حرفه¬ای کار خود را انجام میدهد و با خونسردی محل قتل را ترک میکند. پدر خوانده به محض بازیابی نسبی توانایی و سلامت خود، جلسه¬ای با حضور سران تمام خانواده¬ها ترتیب میدهد و آنان را به صلح و آرامش دعوت میکند. میگوید یک پسر از خانواده من کشته شد و یک پسر از خانواده شما و حالا وقتش است که خون و خونریزی را تمام کنیم، او حتی خیلی بزرگ منشانه ماجرای ترور شدن خودش را موقتا فراموش کرده و هیچ اشاره¬ای به آن موضوع نمیکند و همین روح بزرگ و ذهن سیاس اوست که باز هم دل مخالفینش را نرم میکند و جنگ را موقتا متوقف میکنند.
مایکل اما بدلیل خطری که تهدیدش میکند، مجبور میشود به همراه یک تیم به سیسیل ایتالیا فرستاده شود تا زندگی مخفیانه¬ای را در پیش گیرد. دور شدن از نامزدش اگرچه برایش سخت است اما به محض ورود به سیسیل با دختری بومی و بسیار زیبا آشنا میگردد و با وی ازدواج میکند. اما تقدیر او در ایتالیا حسابی تلخ و تیره است. مخالفین از حضور مایکل در سیسیل آگاه شده¬اند و با انجام نقشه¬ای، همسر ایتالیایی او را در ماشینش به هوا میفرستند تا انتقام قتل پسر خانواده خودشان را از مایکل بگیرند. مایکل در این فیلم یکی دیگر از ویژگیهای رهبران را هم داراست. او میتواند با تراژدی-های خانوادگی و شخصی خود کنار بیاید و در این قسمت که پدرش ترور میشود، برادرش و نامزدش به قتل میرسند و در قسمت سوم پدرخوانده که دختر مایکل نیز ترور میشود او بجای آنکه بخواهد تصمیم گیری و عمل آنی و در لحظه انجام دهد، غصه¬ها را در دل خود میریزد و بجایش منطقی تصمیم میگیرد. تا به اینجا خون پدر و برادر و نامزدش را بر زمین ریخته-اند اما مایکل هنوز هم خود را نمی¬بازد. او به امریکا بازمیگردد و رهبری خانواده را در روزهایی که دیگر ویتوکورلئونه پیر و ناتوان شده است در دست میگیرد. او همزمان باید خانواده را اداره کند، پسرش را بزرگ کند، شوهر خواهرش را تنبیه کند، دشمنان را سر جایشان بنشاند و انتقام سختی هم از قاتلان خانواده¬اش بگیرد. مایکل با نگاههای نافذش و ژشت نشستن متفکرانه¬اش که بی شباهت به پدر نیست، در کمین دشمنان نشسته است، او آرام است و غمگین، همان چیزی که رهبری یک خانواده مافیایی میطلبد.
نقد و تحلیل فیلم پدرخوانده یک (2)
در بخش قبلی با سکانس ابتدایی و مهم فیلم پدرخوانده یک آشنا شدیم و متوجه شدیم که وجود یک سکانس افتتاحیه خوب و قوی تا چه حدی میتواند در پیشبرد یک شاهکار سینمایی مهم و موثر باشد.یکی از برادرهای سانی که از هالیوود بازگشته و آرزو دارد تا با کمک حمایتها و تهدیدهای پدرش بازیگر و خواننده¬ای معروف شود هم در مراسم حضور دارد و بنا به نیمچه شهرتی که دارد مهمانان عروسی را بر سر ذوق می¬آورد و حتی بعنوان خواننده در عروسی هم میخواند. از طرف دیگر از مردی یادکردیم که حین مراسم عروسی از دون کورلئونه تقاضا میکند تا مردی را بر سر جایش بنشاند که برای خانواده¬اش ایجاد مزاحمت کرده است و دون کورلئونه نیز در پاسخ موافقت میکند به این شرط که ممکن است روزی کار پدرخوانده نیز با او بیفتد و او هم باید کارش را راه بیندازد. این دو اتفاق در همان سکانس نخستین رخ میدهد و در چند سکانس بعدتر بصورت همزمان رخ میدهند و بعنوان بذرهایی که در ابتدای داستان کاشته شده¬اند در جایی از داستان ازشان استفاده دراماتیک میشود. برادر مایکل به پدر زنگ میزند و با گریه و زاری خبر میدهد که کارگردانی که قرار بوده بعنوان نقش اول در فیلمش ظاهر شود با حضور او مخالفت کرده است و این انفاق او را به گریه کردن و تماس با دون کورلئونه وا داشته است. دون کورلئونه نیز بدلیل حساسیتی که نسبت به فرزندانش دارد، ابتدا راه حلی دیپلماتیک را برمیگزیند و از وکیل خانواده و یکی دیگر از اعضای خانواده میخواهد تا نزد کارگردان رفته و او را با حرف و پیشنهاد پول قانع کنند تا به برادراشان همان نقش دلخواهش را بدهد.
آنها به ملاقات شخص مورد نظر میروند و او هم هرچه از دهانش بیرون می¬آید نثارشان میکند و بدترین تحقیرها را به سمت پسر بی-استعداد خانواده¬شان روانه میکند. آنها متوجه میشوند که او به اسب سواری علاقه ویژه¬ای دارد و اسب محبوبش را نیز در طویله نگاه میدارد. دون کورلئونه در جمله¬ای معروف و ماندگار میگوید که: (بهش پیشنهادی میدم که نتونه رد کنه) و اینگونه است که صبح روز بعد که کارگردان روی تختش خواب است، لحظه¬ای احساس میکند که پایش چقدر گرم شده، دست به پایش میزند و میبیند که دستش خونی است و بلافاصله پتویش را کنار زده و میبیند که سر اسب محبوبش روی تختش و زیر پتو گذاشته شده است و این طور می¬شود که یکی از پسران محبوب دون ویتو کورلئونه به یکی از آرزوهایش میرسد. فورد کاپولا راجع این صحنه گفته بود که زمان فیلمبرداری متن فیلمنامه این گونه بود که وقتی دون کورلئونه از توهینهای فیلمساز آگاه میشود و ضمن آن از علاقه او به اسبش باخبر میگردد به پسرها میگوید که فردا صبح سر اسب محبوبش را روی تختش بگذارید، اما موقع تمرین این دیالوگ و تفکر و تعمق در این صحنه متوجه میشود که ادای این یک جمله به خودی خود توان پیشبرد درام فیلم و شوکه کردن مخاطب و ترساندنِ باورپذیر شخصیت داستان را ندارد و بنابراین تصمیم بر این میشود که واقعا سر اسب را بر تخت فیلمساز نشان دهند و بدین ترتیب یکی از صحنه¬های ماندگار تاریخ سینما بازهم خلق میشود.
از آن مردی هم که روز عروسی و در سکانس افتتاحیه فیلم خواسته شده بود تا روزی برایشان کاری انجام دهند، در جایی از داستان استفاده میشود که مایکل قرار است به ایتالیا و جزیره سیسیل فراری داده شود. مایکل در روزهای نقاهت ویتو کورلئونه با یکی از خانواده¬های مافیای امریکا حسابی چپ افتاده است و خطر بسیاری جان او را تهدید میکند و حالا پدرخوانده به کمک همان مرد مایکل را به ایتالیا فراری میدهد. در کارهای بزرگ ادبی و دراماتیک جهان، از این گونه کاشت و برداشتها به وفور اتفاق می¬افتد و هرچه قدر که استفاده از این تمهید عمیق تر و فکر شده¬تر و هوشمندانه¬تر صورت بگیرد، نشان از ارزشمندی اثر دارد و مخاطب را خیلی بیشتر اسیر تماشا یا خواندن اثر میکند، چرا که او حالا قبول کرده که فیلمساز یا نویسنده اینقدری برای اثر خود قائل بوده که خیلی دقیق کاشت و برداشتهایی معنادار و تاثیر گذار را در دل داستان خود قرار داده و داستانی هم که بتواند خالق خود را اینقدر به وجد بیاورد تا در خلق جهانش مداقه کند و وقت بگذارد و انرژی صرف کند پس حتما این ارزش را هم دارد که با دقت از طرف خواننده یا تماشاگر مطالعه یا تماشا گردد و شاید هم لازم باشد که این عمل چندین و چند بار صورت گیرد. چیزی که در مورد پدر خوانده فورد کاپولا هم قویا صدق میکند و هر بار که فیلمها را تماشا نمایید چیزهای جدیدتری نظر شما را به خود جلب خواهد کرد و نکات مهمتری از فیلم برمیشمرید.
صحنه ترور پدرخوانده یک نیز جزو صحنه¬هاییست که وقوعش در داستان نقطه عطفی را شکل میدهد که همین نقطه عطف باعث دگرگونی زندگی پسرش مایکل میگردد و او را از جزیره ثبات به ساحل ناآرامیها میرساند. ترور پدرخوانده دقیقا در جایی اتفاق می¬افتد که خانواده ویتو کورلئونه به رغم اینکه در اوج قدرت و اقتدار خانوادگی خویش هستند اما به شدت روابط تیره و متشنجی دارند و حسابی شکننده شده¬اند، ویتو همچنان سعی میکند با آرامش مسائل را حل و فصل کند و مایکل نیز داعیه بازگشت به کار و زندگی خود را در سر دارد اما ترور شدن ویتو کورلئونه تمام معادلات را برهم میریزد. صحنه ترور پدرخوانده از نظر کارگردانی و دکوپاژی نیز حائز اهمیت و قابل بررسی است. پدرخوانده برای خرید میوه به همراه محافظش به بازار رفته است، ریتم فیلم تندتر شده و دکوپاژ نماها به گونه¬ای است که انگار چیزی برای مخفی شدن در تار و پود نماها وجود و حضور دارد. کلوزآپی که در حالتی نا متعادل از ویتو کورلئونه میبینیم که نگاههای هراسان نشان از ترس اندکی از او میدهد، به ما میفهماند که انگار حادثه-ای برایش در کمین است، کات میخورد به فرد مسلح و سپس پلاستیک میوه¬ای که بر کف خیابان رها میشود و میوه¬هایی که آسفالت خیابان را رنگین میکنند و دون ویتو کورلئونه قبل از اینکه بتواند کاری بکند از پشت هدف گلوله تروریستها قرار میگیرد و زخمی میگردد.
دکوپاژ این لحظه هم به گونه-ایست که پدرخوانده را بیش از حد آسیب دیده نشان میدهد و ما وی را از پشت سر در حالی که به سینه روی ماشین افتاده است میبینیم که نشان میدهد کاپولا قصد داشته مخاطبی را که تا به اینجای کار عاشق شخصیت دون ویتو شده است، حسابی بترساند و لحظه¬ای به این فکر ببرد که نبود دون ویتو چه تبعاتی برای خانواده او و داستان ما دارد.
نقد و تحلیل فیلم پدرخوانده یک (1)
پدر خوانده شاهکار کلاسیک دنیای سینما که هنوز هم در میان نسلها بعد از نسلی که برای بار اول فیلم را تماشا کردند، عاشق و دلباخته دارد. فیلمی که هر کسی از ظن خود یار آن میشود. کارلو آنچلوتی سرمربی مشهور دنیای فوتبال از نحوه رفتار و کردار دون کورلئونه برای هدایت بهتر تیمهایش می-آموزد و آرامشی او را حین رهبری خانواده مافیایی خود مثال میزند و حتی کتاب خود را «رهبری با آرامش» مینامد و بسیاری از علاقه مندان جدی¬تر سینما نیز این فیلم را میبینند، نگارش فیلمنامه از آن می¬آموزند، کارگردانی فیلم از آن می¬آموزند، بازیگری را به بازیگرانشان نشان میدهند که هر چه در توان و حیاتش داشت برای این فیلم گذاشت و جاودانه شد. از فیلم پدرخوانده بسیار میتوان آموخت. قسمت اول از این سه گانه به قدری جذاب و تاثیر گذار است که هر کسی به ترتیب میخواهد سه گانه¬ها را تماشا کند، بعد از تماشای قسمت دوم و سوم آن، بر بزرگی دو قسمت بعد معترف است اما قسمت اول این فیلم به قدری شیرین و دلچسب است که خاطره¬ای فراموش نشدنی از این قسمت در ذهنش ثبت میشود.
قسمت اول از سه گانه پدرخوانده، داستان کوچکترین پسر خانواده دون کورلئونه، یعنی مایکل با بازی «آل پاچینو» است که بتازگی به همراه نامزدش به خانواده خود ملحق شده، چرا که مراسم عروسی برگزار است و مایکل هم میخواهد از این فرصت استفاده کرده و نامزد خود و خانواده خود را به یکدیگر معرفی نماید. مایکل همواره پسری سر به زیر بوده که از خشونت دوری میورزیده است، او همواره با سیاستهای پدر و برادرانش مخالف بوده و به کلی از مافیا دوری میکرده است. اما بالاخره مثل هر داستان هالیوودی دیگری، اتفاقی باید بیفتد که مایکل از زندگی آرام و در حاشیه خود جدا شود و در متن حادثه قرار گیرد. پدر او یعنی دون کرلئونه با بازی به یاد ماندنی و فراموش نشدنی «مارلون براندو» ترور میشود، برادرش سانی توسط چندین اسلحه بدست از چندین زاویه سوراخ سوراخ میشود و خانواده مایکل میرود تا بدست رقبای مافیایی تکه تکه شود و در اینجاست که مایکل وارد داستان میشود و تلاش میکند تا مانع انگیزه رقبا و دشمنان خانواده-اش بشود.
دیگر کار به جایی میکشد که خود مایکل یکی از دشمنان را به کافه¬ای دعوت میکند، از قبل یک اسلحه را دستشویی کافه پنهان میکند و حین ملاقات با آن مرد به دستشویی رفته و با اسلحه¬ای که به همراه خود می¬آورد مغز آن مرد را روی میز میپاشد. با هر مخالف به گونه¬ای برخورد میکند و عملا تمام خانواده¬های رقیب را سر جایشان مینشاند. مایکل حالا خود به پدرخوانده تبدیل شده و جای دون کورلئونه را گرفته است. خود دون کورلئونه بعد از سالها تلاش و رهبری با متد خونسردانه و البته سیاستمدارانه خود، در روزی که با نوه کوچکش و در واقع پسر مایکل در باغچه مشغول بازی است، قلبش از توقف بازمی¬ایستد و تمام میکند. هجویه جالبی است، مردی که زمانی کل مافیای امریکا و ایتالیا را درس میداد، نامش لرزه بر تن ماموران پلیس می¬انداخت، حالا در حین تعقیب و گریز یک پسر بچه یکی دو ساله بر کف حیاط تخت میشود و میمیرد.
پدرخوانده در اولین صحنه خود به قدری ظریف تمام شخصیتهایش را معرفی میکند که تماشاگر خیلی زود در بطن داستان قرار میگیرد. مایکل نامزدش را بر کنار میزی نشانده است و خانواده¬اش هم کمی آن طرف تر مشغول خوش و بش کردن و رقص و آواز هستند و یکی یکی نیز اضافه میشوند. مایکل نیز از همان دور و با اشرافی که بر جمع خانواده دارد آنها را برای نامزدش معرفی میکند و ما نیز همزمان با نامزد او با اعضای خانواده که شخصیتهای اصلی داستان فیلم هستند آشنا میشویم. حین مراسم عروسی، دون کورلئونه را میبینیم که پشت میز ریاست خود نشسته است و مردی مقابل او مشغول زاری و التماس است و میخواهد تا پدرخوانده انتقام خانواده¬اش را از مردی ظالم و متجاوز بستاند. پدرخوانده از او شاکی است که چرا تا به حال نزدش نیامده و حالا که به او نیاز دارد آمده است. مرد از او عذرخواهی میکند و قول میدهد تا روزی کار پدرخوانده را راه بیندازد، پدر خوانده نیز با مهربانی موافقت میکند و خیال او را نیز بابت آن مرد راحت میکند. در همین صحنه که بعنوان یک داستان فرعی در دل سکانس مراسم عروسی میبینیم با شخصیت پدرخوانده به طور دقیقتر و کاملتری آشنا میشویم، او متین و موقر است و حرف زدنها و نگاه کردنهایش میتواند فرد روبروییش رو بترساند اما در عین حال دوستی وفادار و با معرفت است که میتواند و میخواهد که به همه وفادارانش کمک کند.
اما هنگامیکه از مرد میخواهد که در قبال این کارش، روزی کارش به او خواهد افتاد و او نیز موظف است مانند امروز که پدرخوانده کارش را راه انداخت او نیز کار پدرخوانده را راه بیندازد، اندکی دلهره در فیلم شکل میگیرد و مخاطب منتظر خواهد بود تا ببیند این اتفاق کی رخ خواهد داد. همین دیالوگ کوتاه نشان از خطری که ممکن است در بطن آرامش و خونسردی پدرخوانده وجود داشته باشد میدهد. بعد از اتمام این سکانس، ما حالا با خود مایکل که تا به اینجا بیشتر در نقش یک راوی مشغول روایتگری بوده است آشنا میشویم. میدانیم که او مشغول تحصیل در دانشگاه بوده، چقدر با سیاستهای غیرقانونی پدر و کله شقی¬های برادرانش مخالف است و البته پسر محبوب دون کورلئونه نیز است. دون کورلئونه او را نیز مانند خودش فرد اصلحی مداند، مایکل زود از کوره در نمیرود (برعکس سانی) و اقتدار و کاریزمای مخصوصی هم دارد( برعکس بقیه اعضای خانواده و دقیقا مشابه خود دون کورلئونه). مایکل تا کنون شخصیتی فرعی و حاشیه¬ای در خانواده بوده و انگار که میخواهد هنوز هم چنین باشد و پدر خوانده نیز مخالفتی ندارد.
در ادامه متوجه میشویم که مایکل برادری نیز در هالیوود دارد که به بازیگری و خوانندگی مشغول است و از خلال صحبتها متوجه میشویم که او فردی کاملا بی استعداد و ناتوان از خلق هنر است و اگر هم تا بدینجا به جایی رسیده و شهرتی خرد برای خودش دست و پا کرده به دلیل حمایتهای پدرخوانده از او مقابل تهیه کنندگان و فیلمسازان هالیوودی است و اگر حمایتهای پدرخوانده نبود او نیز هیچ کاری از پیش نمیبرد. مایکل هیچ روی خوشی نشان او و دیگر اعضای خانواده نمیدهد و شاید در این جمع فقط پدر و مادر خود را دوست دارد. خواهرش و برادرانش را اصلا تحویل نمیگیرد و شاید در دل خود میداند که چه عاقبتی در انتظار همگی است.
نقد و تحلیل فیلم چهار ماه و سه هفته و دو روزاثر کریستین مونجیو
کریستین مونجیو فیلمساز رومانیایی تبار سینما، در فیلم چهار ماه و سه هفته و دو روز بار دیگر هم به تفکرات سنتی و نادرست ناشی از دوران حاکمیت کمونیسم بر کشورش نقد وارد میکند و از تلخی های گزنده اجتماعی میگوید. فیلم داستان دو دختر جوان را تعریف میکند که یکی از آنها بخاطر رابطه با پسری جوان از او باردار میشود و حالا دختر میخواهد به همراه دوستش جنین خود را سقط کرده تا مبادا با سخت گیریهای قانون در این زمینه مواجه شود. دوست او موفق میشود یک نفر را پیدا کند که بصورت غیر قانونی در این زمینه فعالیت دارد، او قبول میکند تا در هتلی این کار را برای دختر جوان انجام دهد. مرد وقتی وارد هتلی میشود که قرار نبوده آنجارا برای این کار برگزینند و دختر لابه کنان از او میخواهد که در این قضیه سخت گیری نکند چون آن هتلی که مرد درخواستش را داده بود جای خالی نداشته برای کرایه، و در ادامه موقعی که مرد متوجه میگردد که دو دختر پول کافی برای انجام این کار را ندارند برای ترساندن آنها میگوید که از کمک کردن به آنان منصرف شده است. دختر باردار میترسد و به مرد التماس میکند تا تنهاشان نگذارد. در آخر مرد پیشنهاد مشروط خود را در میان میگذارد، اگر دوست دختر باردار قبول کند که با او رابطه برقرار کند او هم در ازای این کار، جنین دوستش را سقط میکند. دوست آن دختر ابتدا شوکه شده و میترسد، دلش نمیخواهد که این کار را بکند و بغض گلویش را میفشارد اما در آخر قبول میکند که این ایثار را در قابل دوستش انجام دهد. مرد پس از برقراری رابطه با دختر، کار دوست او را انجام میدهد، موقع خداحافظی هم تذکرات لازم را میدهد و دخترها را در اتاق تنها میگذارد. دوستِ دختر باردار امشب توسط خانواده نامزدش دعوت شده و مجبور است که دوستش را تنها بگذارد. فصل حضور دختر در میان اعضای خانواده نامزدش، در لحظاتی که استرس در فیلم به اوج خود رسیده و هرلحظه انتظار اتفاق شومی را میکشیم از صحنه های درخشان و تاثیرگذار فیلم است. دختر نهایتا با حالت قهر مانند آن مهمانی را ترک میکند و به سراغ دوستش برمیگردد و متوجه میشود که عمل سقط با موفقیت انجام شده و دوستش حالش نسبتا مساعد است. در پایان فیلم اما بدترین شوک برای همین دوست رقم میخورد. او متوجه میشود که از همان مرد باردار شده است!
نمای ابتدایی فیلم از یک آکواریوم است که دو ماهی در آن مشغول شنا کردن هستند، دوربین عقبتر می آید و متوجه حضور این دو میشویم. رفته رفته که با زندگی این دو آشنا میشویم و از عمق بی کسی و استیصال آنها آگاه میگردیم دلیل انتخاب میزانسن خاص همان صحنه ابتدا را متوجه میشویم. اتاقی شلوغ، وجود آن آکواریوم، رنگ پردازی سرد مایه اتاق، گریم خاصی که چهره هایی رنگ پریشان و پریشان از آنها ساخته است. دوربین مانند بسیاری از فیلمهای رئالیستی و اجتماعی دوربین روی دست و البته تعقیب کننده است. قدم زدنهای متوالی دختران در راهروهای خوابگاهی که در آن زندگی میکنند و مورد تعقیب قرار گرفتن از جانب دوربین هم الگویی فرمی میسازد برای کمک به پویایی ریتم و عدم از ریتم افتادن فیلم و همچنین دخترانی تنها و شکننده را در حال تعقیب است که نشان از مواجهه دائمی آنها با خطر میدهد. تقدیرگرایی از مضامین اصلی فیلمهای کریستین مونجیو می باشد. فیلمهایش تلخ، شخصیتهایش محتوم به فروپاشی و شسکت، جوامعی با روابط سرد و منفعت طلبانه و دریغ از کورسویی واقعی از نور امید. مونجیو نیز جزو آن دسته از فیلمسازان اروپای غربی است که تحت تاثیر سالها فشار اجتماعی، سیاسی و سانسور عمیقا به همه چیز بدبین شده اند و نمیتوانند فیلم تلخ نسازند. میگویند فیلم فارغ التحصیل مونجیو بی شباهت به فیلمهای اصغر فرهادی علی الخصوص جدایی نادر از سیمین نیست و به صورت کلی سینمای این دو فیلمساز از حیث نگاه به اجتماع و انتقاد از وضع موجود بی شباهت نیستند اما با این تفاوت که اصغر فرهادی دلبسته نسبی گرایی و مدرنیسم در مفهوم پردازی و عدم قضاوت شخصیتهای فیلمهایش است اما مونجیو اسیر بدبینی و تلخ اندیشی و جزمی گرایی در اندیشه سیاه خود گشته است. مونجیو در همین فیلم چهار ماه و سه هفته و دو روز حتی در سکانهای ابتدایی فیلم که هنوز داستان تلخ فیلم نیزآغاز نشده و ما در درون یک خوابگاه دانشجویی هستیم که به هر حال محل زندگی یک مشت جوان تحصیلکرده نیز است، از نشان دادن خنده، تفریخ، فراغت و خوشی قویا دوری میکند. در همانجا نیز روابط را سرد نشان میدهد. کسی با دیگری گرم نمیگیرد و اگر هم اینگونه باشد بر اساس منفعت شخصی خویش است. شاید دختری به گربه ای شیر بدهد اما در مورد روابط انسانی وضع به گونه ای متفاوت رقم میخورد.
کریستین مونجیو در چهار ماه و سه هفته و دو روز از نشان دادن یک چنین سقط شده هم ابایی ندارد. مخاطب با دیدن این نمای نسبتا طولانی مجبور است جنینی را مدتی تحمل کند که نه میداند برایش چندش آور و رغت بار است، نه میتواند با آن همذات پنداری کند، نه میتواند آنرا دوست بدارد و نه بدش بیاید. شاید این نما را بتوان در بی رحمی و بی تفاوتی اش نسبت به رفاه و سرگرمی مونجیو نسبت داد. او نیز برایش همیچ اهمیتی ندارد که مخاطبی شاید باشد در سالن که برای سرگرمی و تفریح آمده است، او نیز مجبور است در کنار دیگران حضور طولانی یک جنین سقط شده را بر پرده سینما تحمل کند و راه فراری هم نیست چون هرچقدر که زمان کند شده و در گذر است هیچ تغییری در فیلم پدی نمی آید و اصلا بعید نمینماید که حضور این جنین بر پرده دقایق بیشتری همچنان طول بکشد.
تماشای فیلمهای مونجییو انرژی خاصی از مخاطب میگیرد. شاید بخاطر تلخ بودن و سیاه بودن فیلمهایش و نیازی که به تعمق در روابط انسانی داخل فیلمها نیاز است و شاید هم بدلیل نبودن مضامینی تازه، فرمی بدیع، خلاقیتی خاص و در عین حال ریتمی ناگذر و سنگین. مونجیو میزانسهای زیبایی خلق میکند، داستانهای گیرایی تعریف میکند، حرفهای مهمی را میزند اما آنقدر با بی رحمی، ریتم کشدار و عدم خلاقیت در نحوه بیان موضوعات تکراری و کلیشه¬ای مواجه است که ممکن است مخاطبانش را خسته کند و ناراضی از سالن بیرون بفرستد. مونجیو شاید چیز جدید نداشته باشد که ارائه کند اما استانداردهای سینمای هنری اروپا را بخوبی میشناسد و میتواند مخاطبین خودش را هم راضی نگاه دارد.


















