نقد فیلم اولین باری که فرانسیس تیلور را دیدم او اسلو موشن بود
نقد فیلم اولین باری که فرانسیس تیلور را دیدم او اسلو موشن بود

قاب (سینمایی) ناپایدار است و در سیلان زمان حل میشود. زمان از مرزهای قاب نشت میکند.
جمله بالا از ژیل دلوز را میتوان جانِ کلام فیلم (اولین باری که...) دانست. زن و مردی به همدیگر میرسند، مرد در زمان اسلو موشن و ماقبل زمان حال زندگی میکند و زن در زمان و زمانه تایم لپسی خود و جلوتر از زمان اکنون قرار دارد. نوشتاری بر تصاویر قرار دارد که به نوعی تخیلات زن است که از مردی که اصلا نامش فرانسیس هم نیست برای خود معشوقی با نام فرانسیس تیلور میسازد و در پایان فیلم، زمانی که واقف بر خیال کاذب خود میشود مرد را ترک میکند. حالا تنها چیزی که متفاوت با وضعیت اولیه فیلم است، تغییر زمانی است که میان آن دو، اگرچه در ذهن زن اتفاق افتاده است.
فیلم (اولین باری که...) تفاوت میان زن و مرد را در دو سطح تفاوت زمانی و تفاوت زبانی بیان میکند. در سطح زمانی، همان ابتدای فیلم که زن میگوید میتواند با این مرد زندگی کند، فیلم به سمت و سوی نزدیک کردن این دو و یکی کردن زمانشان تغییر مییابد و به جایی میرسد که زن و مرد یکدیگر را در لحظه جاری و ساری لمس میکنند و دقیقا همانطور که آندره بازن و متعاقبا ژیل دلوز اعتقاد داشته اند که ویژگی خاص سینما در آن است که تصویر را در زمان واقعی که به زمان زیسته فکر و جسم بدل میشود نشان دهد، در این فیلم هم پرسوناژها نمیتوانند تماما در زمان پسینی یا پیشینی خود ادامه حیات دهند و به ناچار به زمانی واحد میرسند که اتفاقا همان زمان زیسته فکر و جسمی است که بازن/دلوز از آن نام بردهاند که برای مصداق آوردن میتوان به چند نمایی اشاره کرد که جز جز بدن زن و مرد، نفس کشیدنها، بازنمود تمایلات درونیشان از طریق حرکات دستها و نهایتا نگاههایشان را در قاب میبینیم و همه اینها دقیقا بعد از جملهای است که میگوید هر دو به زمان حالِ مشترک رسیدهاند. اما یک شوک دراماتیک در پایان فیلم انتظار مخاطب را میکشد، جایی که مرد به زن میگوید که اصلا زبان او را بلد نیست و نامش هم فرانسیس تیلر نیست و زن عصبانی گشته و از روی نیمکت بلند میشود و میرود. پس در فیلم (اولین باری که...) تفاوت در سطح زمانی قابل حل و تفاوت در سطح زبانی حل ناشدنی است. بعنوان نتیجه گیری در این مورد باید اشاره شود که فیلم مذکور اساسا قضیه رابطه میان سینما و زبان را همانطور که دلوز آن را (مهم ترین و مطرح ترین مساله) دانسته چالش برانگیز نشان داده و تلاشی برای حل این مساله انجام نمیدهد اما زمان که (ماده ای حیاتی در رگ های سینما) است را حل و فصل کرده و به اساس هنر هفتم که حرکت/زمان است وفادار می ماند.
رسیدن به این نتیجه مهم است، چرا که حال میتوان با خیال راحت فیلم (اولین باری که...) را فیلمی بدون خلل و گسست در منطق سینماییاش وصف کرد. فیلمی که ایدهای ناب را در چنبره خود گرفته و از ورود هر عنصر تحمیلی دیگری به ساختار فیلم مقاومت میکند(یا حداقل تلاش میکند که اینگونه باشد). نکته مهم دیگر در مورد این فیلم، فرم جستجوگر و تجربه گرایش است، قرار گرفتن دو نوع زمان در کنار یکدیگر در یک قاب واحد، خلق صحنههای جذاب از طریق همین دوگانگی زمانی مانند نمایی که زن و مرد در حال تاب بازیکردن هستند، یکی در پیش زمینه و دیگری در پس زمینه، موسیقی فیلم که مشخصا برای همین فیلم ساخته شده و نبودش یا انتخاب موسیقی بغیر از آن لطمه ای به روح و جان فیلم میبود، میزانسنهای دیدنی و استفادههای دراماتیک از عنصر رنگ در این فیلم از نکات مهم رعایت شده است. جامپکات ها در فیلم که بیش از هرچیز یادآور فیلم های ژان لوک گدار است، که از قضا فیلم ساز محبوب ژیل دلوز هم بوده و زن در جایی میگوید که زندگی شان شبیه فیلم های گدار شده است، گسستهایی را خلق میکند که مفهوم (زمان-تصویر) دلوزی را که دایر بر سینمای مدرنیستی است یادآور میگردد، فرایندهای ذهنی و تخیلات، روابط علی فاقد قطعیت و اهمیت خارج از قاب را که در این فیلم هم پررنگ هستند هم میتوان به همان مفهوم (زمان-تصویر) ربط داد و مهم تر آنکه گسست در پایان فیلم در رابطه انسانی میان زن و مرد هم حضور دارد. لحظاتی که با معشوق و معشوقه جدیدشان پشت میز نشستهاند و دکوپاژ فیلم به نحوی هوشمندانه این دو صحنه گفت و گو را در همدیگر ادغام میکند و تعدادی از نماها که زن و مرد با همدیگر در یک قاب قرار میگیرند و کارگردان این قدرت را دارد که بخوبی از دل این صحنه ها کشمکش بیرون بکشد، همه و همه تصاویر زیبا و تاثیر گذاری را خلق کرده اند.
اما در کنار اینها ضعفهایی مانند پرسوناژهایی تیپیکال که تلاشی برای خارج شدن آنها از این حالت انجام نمی شود، عدم وجود نقطه عطف داستانی (برای فیلمی که داعیه داستانگویی به شیوه کلاسیک را دارد) و از همه مهم تر روایت یک فصل و وصل عاشقانه کاملا معمولی و بدون هیچ عنصر متمایز کنندهای، از مبدل شدن اثر مذکور به یک فیلم خوب جلوگیری کردهاند. ولی نکته اینجاست که این فیلم صرفا با توسل جستن به یک فرم و تکنیک خاص و گرفتن بازیهایی در خدمت همین فرم و چیدن میزانسنهای مکمل فرم فیلم، توانسته از سقوط خود جلوگیری و ارزش یک بار دیدن را داشته باشد، هرچند که در سطح می ماند و عمقی ندارد.
فیلم (اولین باری که فرانسیس تیلر را دیدم او اسلوموشن بود) را میتوان فیلمی خوب و دیدنی وصف کرد که دیدنش تجربه ای جذاب برای مخاطبش خواهد بود، فیلمی که تا جاییکه توانسته از حضور عناصر مازاد جلوگیری و اکثرعناصر موجود را در چفت و بستی درست قرار میدهد. اما ایراداتی هم دارد که اشاره به آنها لازم است، فیلم در میانه اش کمی به سینمای اکسپریمنتال نزدیک میشود که ممکن است در نگاه اول موجب دلزدگی از فیلم بشود و اگر از این مورد خودداری میکرد فیلمی روانتر و دوست داشتنیتر خلق میشد. تلاش برای ارجاع دادن به سینمای گدار که اتفاقا در قاموس این فیلم هم میگنجد، در بعضی نماها و علی الخصوص در برخی میزانسنها صرفا به تکرار گدار بسنده میکند، تکراری در حد همان تکرار و نه چیزی بیشتر! و اما نکته آخر این که بنا به ماهیت جشنواره گلوب که قرار است فیلمهایی بدون دیالوگ حضور داشته باشند، در جای جای فیلم دیالوگ و مونولوگ بصورت نوشتاری حضور دارد، البته این موضوع می تواند محل بحث باشد که این موضوع اساسا مغایر با ماهیت جشنواره فیلم های بیکلام است یا خیر اما به عقیده نگارنده می تواند عاملی برای دورتر شدن از مانیفست جشنواره مذکور شود اما در کل ضعفی برای این فیلم خوب قلمداد نمی شود.
- توضیحات
- بازدید: 438
نظرات
- هیچ نظری یافت نشد.







































































































نظر خود را اضافه نمایید
ارسال نظر به عنوان مهمان