بزکوهی و غول | قصه های خوب و جذاب
بزکوهی و غول
روزی روزگاری در سرزمین های دور همه حیوانات به خاطر خشکسالی از جنگل رفته بودند به جز سه بز کوهی. انها باید به سمت کوهستان می رفتند. برای رسیدن به انجا باید از روی پل چوبی رد میشدند ولی غول بزرگی در انجا زندگی میکرد و اجازه نمی داد کسی از پل عبور کند. یک روز یکی از بزها گفت: مدتی است ما در این جنگل هستیم و دیگر هیچ برگی برای خوردن نداریم، من یک راه نقشه دارم که بتوانیم از آن پل چوبی عبور کنیم. بقیه بزها هم قبول کردند.
فردا صبح اولین بز روی پل چوبی رفت و غول او را دید وگفت: چطوری جرات کردی به اینجا بیایی؟ من بسیار گرسنه هستم و تو غذای لذیذ امروز من هستی. بز گفت: لطفا من را نخور. من بسیار لاغر هستم و گوشتی ندارم ولی قرار است وقتی من از پل عبور کردم، دوستم را صدا بزنم. او از من چاق تر است و تو را بیشتر سیر میکند. غول که بسیار گرسنه بود طمع کرد و حرف بز را قبول کرد.
بز از پل رد شد و دوستش را صدا زد. وقتی بز دیگر روی پل امد، غول جلوی او را گرفت و گفت: تو امروز غذای من هستی. بز با ترس گفت: لطفا من را نخور. من مریض هستم ممکن است با خوردن من، تو هم بیمار شوی. ولی قول میدهم بعد از من، دوستم به اینجا می آید. او بسیار چاق است و می توانی او را بخوری. غول قبول کرد و اجازه داد که بز دیگر هم از پل رد شود. نوبت اخرین بز شد وقتی به پل رسید غول جلوی او را گرفت و گفت: دیگر اجازه نمی دهم که تو از این پل رد بشوی. من خیلی گرسنه هستم. بز گفت: اگر می خواهی من را بخور ولی من رهبر گروهی از بزها هستم و اگر من از این پل سالم عبور کنم، بقیه بزها را صدا میزنم و تو می توانی همه آنها را بخوری و برای ماه ها غذا ذخیره کنی. غول هم قبول کرد و اجازه داد بز رد شود. وقتی هر سه بز از پل عبور کردند. شروع به خوردن طناب پل چوبی کردند با پاره شدن طناب ها، غول که روی پل چوبی منتظر بزها بود به درون دره افتاد و بزها با خوشحالی به سمت کوهستان رفتند.
- توضیحات
- بازدید: 1389
نظرات
- هیچ نظری یافت نشد.



























































































نظر خود را اضافه نمایید
ارسال نظر به عنوان مهمان